تبليغاتX
بچه های بهشت - شلمچه
سنگر هاي گنبدي شكل مثل دهها شتر كنار هم لميده بودند. برف لبخند از نگاه ستاره ها بر سر وروي بلدوزرها مي ريخت .هرشب اين جا مي نشستم .هر شب همين جا با ستاره ها درد ودل مي كردم ؛چون دلم پيش تو بود .تويي كه از ماه مهربانتر، وگل لطيف تر بودي .نسيم خنك شلمچه صورتم را نوازش مي داد و لبخند سپيد ماه به شوقم وا مي داشت . توي دلم غوغا بود؛ ولي از قاب چشم هايم رنگين كمان گلوله ها را مي شمردم .گلوله هايي توي هم مي شدند. گاهي از هم بوسه مي گرفتند و به راه خود ادامه مي دادند.اما انگار چيزي قلقلكم مي داد. چيزي مثل نسيم مي ريخت روي دلم .چيزي زلال و شفاف مي آمد، دلم را بر مي داشت و با خود مي برد.مثل نسيمي كه قاصدكي را با خودش مي برد. دلم قاصدك مي شد وآرزوي نگاه كردن به قد بلند وتركه اي تو نسيم .  نسيم كه نه تنها دل مرا ، دل همه بچه هاي مقر شلمچه (سوكلي) را برده بود. ديگر نمي توانستم سر جايم بنشينم؛ مگر قاصدك مي توانداز دست نسيم فرار كند ؟ كشيده مي شدم داخل سنگر. به عشق تو. به عشق نگاههايت. به عشق وقارو....  مي آمدم . مي آمدم داخل سنگر، وسنگر مانند سبدي مي مانست كه دور تا دورش يك دسته شقايق، يك دسته ياس ولاله چيده باشند.من شاپرك مي شدم وبه يك يك گلها سر مي زدم. عطرشان رامي بوييدم وپر مي شدم از بوي خدا؛اما دلم جاي ديگر بود ودنبال گلي ديگر وبه هواي گلي ديگر پرواز مي كرد. گلي كه من مي خواستمش بوي ديگري داشت.  بويي آشنا.  بويي همرنگ بوي بهشت......  سمت راست سنگر،سنگر كوچكي بود كه بويت از آن جا بيرون مي تراويد. مي آمدم داخل سنگرت وكنارت مي نشستم . سير نگاهت مي كردم. نگاه صورت دوست داشتني و ......  مي دانستم !!! مي دانستم كه روزي مي رسد كه من از ديدنت محروم مي شوم ،....وشدم .مي دانستم كه روزي درغربت تنهاي ام. در شب هاي بي كسي ام.  درعشق زلال و مهرباني ات مي سوزم وآه ميكشم
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 21:22  توسط دلشده  |