! نگآيا از من راضي شدي؟
_ آرپيجي زن! آرپيجي زن! بدران کجايي؟ اين را حاج رحيم گفت و بعد پا تند کرد تا طول خاکريز را نگاهي بيندازد. بدران تفنگ آرپيجي را گذاشت روي شانه اش. بي سيم چي هم پا به پاي حاجي رحيم مي دويد و لحظه به لحظه مي گفت: «به گوشم، به گوشم، بله مفهوم شد! حاجي هم التماس دعا دارد.» بدران جاي پايش را محکم کرد و ماشه را فشار داد. صداي شليک که آمد آتشي از ته آرپيجي پاشيد بيرون و گلوله اش تندتر، مثل گلوله آتشي، فشي کرد و رفت. همه زل زده بودند به تانکي که با سرعت به طرف خاکريز مي آمد. لحظه اي گذشت و بعد موشک آرپيجي درست در برجک تانک فرو رفت. منفجر شد و شعله هاي آتشش تانک را بلعيد. پياده نظام هايي که از پشت تانک دولا دولا و ترسان ترسان مي آمدند، فريادي زدند و فرار کردند. حاج ابراهيم معاون گردان فرياد زد: «تيربارچي! تيربارچيذار فرار کنند!» صداي دلخراش تيربار همه جا را پر کرد و هنوز برجک تانک در هم نريخته بود که صداي الله اکبر رزمنده ها آسمان را پر کرد. لحظه اي خنده روي لب هاي حاج رحيم نقش بست. تيربارچي عراقي هاي فراري را سوراخ هم تانک دسوراخ کرد. بدران از اين که توانسته بود «چالاک و تند» تانک جلويي را بزند، خوشحال بود. حاج رحيم با موهاي خاک آلود و چشماني خسته چشماني که دو روز و دو شب به خواب نرفته بودند خود را به بدران رساند. نگاهي به قامت ترکه اي او انداخت، خودش را از خاکريز بالا کشيد. دستي به شانه بدران زد و گفت: «ها! پس چرا معطلي دلاور، حالا وقت شکار است بجنب!» بدران سر برگرداند. چشمانش مثل دو ستاره مي درخشيدند. زلال، کشيده و روشن. نگاهي به حاج رحيم کرد. دست حاجي را در دستش گرفت و فشرد. آرام آورد بالا. تا حاج رحيم آمد به خود بيايد سر خم کرد و دست حاجي را بوسيد. حاج رحيم دستش را تندي عقب کشيد خواست تلافي کند. بدران خنديد و گفت: «هاي! دلم خنک شد!» و بعد دستش را عقب کشيد و ادامه داد: «چه روزهايي که آرزوي چنين لحظه اي را مي کشيدم!» و بعد دستش را گذاشت روي قلبش و گفت: «حالا ديگر دلم آرام شد، آرام آرام، احساس مي کنم سبک شده ام، مثل يک پرنده!» حاج رحيم زل زد به چهره خندان، خاک آلوده و دوست داشتني بدران، سرش را تکان تکان داد. خواست چيزي بگويد که صداي «يا حسين، يا حسين!» صالح نگاهش را دزديد. حاج رحيم از خاکريز خودش را پايين کشيد. صالح باز هم فرياد زد: «آمدند! آمدند! آرپيجي زن، بزن! بدران بزنش تانک جلويي را بزن!» بدران بهترين آرپيجي زن گردان بود. حاج رحيم هميشه به او افتخارمي کرد. گردان بود و نام بدران که سرزبان همه بچه ها افتاده بود. سيد ناصر تيربار را مثل بچه اش در آغوش گرفته بود. انگشتش را روي ماشه اش فشرده بود و پي در پي زير لب چيزي زمزمه مي کرد. تيرهاي قرمز رنگ يکي پس از ديگري از لوله تيربار بيرون مي پريدند و مي رفتند تا پياده نظام هاي عراقي را درو کنند. حاج رحيم گوشي بي سيم را در دستش فشرده بود و بلند بلند مي گفت: «مگر خوابتان برده، بچه ها دارند نفله مي شوند، پس کو آن همه...!» بدران دومين موشک آرپيجي را شليک کرد. بازيگري به آتش کشيده شد. حاج ابراهيم معاون گردان احمد را بغل گرفته بود. مي دويد و فرياد مي زد: «امدادگر! امدادگر!» احمد پيک گردان بود. از قيافه ا ش مي شد فهميد که سيزده_ چهارده سال بيشتر ندارد. ترکش سينه و شکمش را شکافته بود. خون از سينه اش فواره مي کرد. امدادگر شانه تير خورده سعادت را باند پيچي کرد و بلند شد. حاج ابراهيم احمد را زمين گذاشت. بدران يک لحظه نگاهش افتاد به احمد. خودش را از خاکريز پايين کشيد و دويد به طرف احمد. حاج ابراهيم رو به بدران فرياد زد: «کجا مي آيي، برگرد! مگر نمي بيني لامصب ها مثل سيل پيش مي آيند!» بدران در حالي که خودش را مي رساند به احمد گفت: «حاجي، يک لحظه! يک لحظه!» خون همه جاي احمد را رنگين کرده بود. بدران آمد؛ اما ديگر دير شده بود. بدران نشست کنار احمد. خم شد و پيشاني احمد را بوسيد. بولدوزري با سرعت از کنار بدران گذشت. حاج رحيم بلدوزر را که ديد دست تکان داد و بلند بلند گفت: «برو جلوتر، برو! چرا دير آمدي؟» بدران دوباره خودش را بالاي خاکريز کشيد. با گوشه چفيه عرقش را گرفت. جاي پايش را محکم کرد. آرپيجي را محکم در دست هايش گرفت و سومين تانک را نشانه رفت. تانکي ديگر شعله ور شد. صداي الله اکبر بچه ها با صداي اذان حاج مسلم سقاي گردان درآميخت. عطر اذانش مثل نسيمي دل همه بچه ها را نوازش داد. راننده بلدوزر مثل گنجشکي از بلدوزر پايين پرید. رو به روي حاج رحيم ايستاد. کلاه روي سرش لق مي خورد. پابرهنه بود. پوتين هايش روي سينی بلدوزر بودند. هنوز به صورتش مو نروييده بود. کنار حاج ر حيم که ايستاده بود، با زور سرش مي رسيد به سينه حاج رحيم. يک لحظه ده ها خمپاره دور و برش را جهنم کردند، اما خم به ابرو نياورد. دست هاي کوچک و کشيده اش را کرد زير چفيه اش که به کمر بسته بود. حاج رحيم زل زده بود به صورتش که خمپاره اي کنارشان زمين را شکافت و چتري از آتش و دود را روي سرشان ريخت. حاج رحيم کمي خم شد؛ اما راننده بلدوزر همچنان صاف ايستاده بود. حاج رحيم تيز به نصرالله نگاه کرد و گفت: «اويي که اين همه تعريفش را مي کنند توي؟ها!» نصرالله خنديد و گفت: «شما حاج رحيم هستيد!» - ها! چطور بهم نمي آد. - از طرف فرمانده مان آمده ام، آقاي قيصري، خودش هم حالا مي آيد. - پس چرا معطلي، مگر نمي بيني بچه ها دارند نفله مي شوند ها؟ نصرالله چفيه اش را باز کرد. بست روي گوش هايش؛ انگار مي خواست صداي انفجار گلوله ها اذيتش نکند! سوار بلدوزر شد و دسته گاز را کشيد. دودي سفيد حلقه حلقه مثل بشقاب به هوا مي پريد. بدران خودش را دولا دولا رساند به بلدوزر. خاکريز مثل ماري جلو مي رفت. هر تيغ خاکي که روي هم تلنبار مي شد ده ها رزمنده پشتش سنگر مي گرفتند. حاج رحيم نگاهش به بدران بود. لحظه اي احساس کرد بدران حال خوبي ندارد. انگار دلش لرزيد. خودش را رساند به بدران و گفت: «ها! چرا دور خودت تاب مي خوري.» دلش لرزيد. خشکش زد. خون دست چپ بدران را پر کرده بود. انگار روي دستش گل لاله اي شکفته شود. بدران همه چيز حاج رحيم بود. حاج رحيم، بعد از توکل به خدا، به نشانه هاي قشنگ بدران دل سپرده بود. بدران مي دويد و حاج رحيم مي گفت: «صبر کن! امدادگر!» لودر اسماعيل هم از راه رسيد. فرمانده جهادگران هم با تويوتايش لودر را دنبال کرده بود. امدادگر سر حبيب را پانسمان کرد، از جايش بلند شد که خمپاره ای زوزه کنان يک متري اش زمين را شکافت و امدادگر را بلعيد. حاج ابراهيم چشمش به امدادگر بود که تکه هاي بدنش با چتر آتش و دود درآميختند. اين آخرين امدادگر گردان بود. حاج ابراهيم لحظه اي پاهايش لرزيد و به سينه خاکريز نشست. بدران خودش را رساند کنار بلدوزر. پشت بلدوزر و خاکريز نمدار پناه گرفت و فرياد زد: «يا حسين شهيد!» تانک عراقي بلدوزر را نشانه گرفته بود. فرمانده بچه هاي جهاد که نوک خاکريز کمين کرده بود. لحظه اي چشم هايش را بست. نفس عميقي کشيد و فرياد زد: «آرپيجي زن! بزنش، بزنش!» هنوز حرفش تمام نشده بود که تانک عراقي گلوله اش را شليک کرد. بدران هم شليک کرد. حاج رحيم از کنار تيربارچي گذشت. اول صدايي آمد و بعد شعله آتش بلدوزر و راننده اش را بلعيد. تانک عراقي ها هم شعله آتش شد. گلوله تانک خورده بود زير صندلي بلدوزر. قيصري خودش را از خاکريز پايين کشيد و دويد به طرف بلدوزر. انگار غمي بزرگ قلبش را مي سوزاند. نصرالله يکي از شجاع ترين رانندگان او بود. حاج رحيم داشت با بي سيم صحبت مي کرد. قيصري هنوز به بلدوزر نرسيده بود که خمپاره اي بين او و بدران زمين را شکافت و منفجر شد. حاج رحيم نگاهش به بدران بود. انفجار را که ديد گوشي را رها کرد و فرياد زد: «يا حسين!» و دويد به طرف بدران. خون از سينه قيصري فواره مي کرد. حاج ابراهيم قيصري را بغل گرفت. حاج رحيم ميان گرد و غبار انفجار بدران را ديد. بدران افتاده بود روي زمين. حاج رحيم خودش را بالا سرش رساند. هر دو پاي بدران از بالا قطع شده بود. دو جوي خون دست به دست هم داده بودند و مي رفتند. بدران حاج رحيم را که ديد خودش را با زور بلند کرد و نشست. حاج رحيم بدران را در آغوش کشيد. نگران بود. بلند شد بدران را رها کرد و داد زد: «امدادگر! امدادگر!» يک نگاهش به بدران بود و يک نگاهش به فرمانده سنگر سازان بي سنگر. حاج رحيم دوباره داد زد: «امدادگر!امدادگر!»؛ اما لحظه اي يادش آمد که امدادگرش هم در فواره هاي ترکش قطعه قطعه شده. از همه چيز قطع اميد کرده بود که صداي بدران نگاهش را دزيد. درست شنيده بود. صداي بدران بود. دست هايش را به سوي آسمان بلند کرده بود و مي گفت: «خدايا، اي پروردگار من، آيا از من راضي شدي؟ آيا روز قيامت پيش حسين زهرايت سربلندم؟ اگر هستم، همين حالا نشانم بده.» قطره هاي اشک از گوشه چشم های حاج رحيم سرازير شد. بدران هنوز با خداي خودش حرف مي زد که حاج رحيم رفت که کوله امدادگري را بياورد. مي رفت؛ اما دلش پيش بدران بود. چند متری از او دور نشده بود. ايستاد. سر برگرداند تا باز هم بدران را ببيند. زل زده بود به بدران که نگاهش با شعله هاي آتش در هم آميخت. بدران داشت با خداي خودش درد دل مي کرد که خمپاره اي درست روي سرش فرود آمد. بدران در شعله بلند آتش و دودش گم شد. بدنش ذره ذره به هوا پاشيد. حاج رحيم لحظه اي نشست. انگار غم بزرگي قلبش را مي فشرد. صداي الله اکبر بچه ها آسمان را عطرآگين کرد. تانک عراقي ها در حال عقب نشيني بودند؛ اما حاج رحيم هنوز زل زده بود به جايي که آرپيجي زن گردانش ذره ذره شد. دم غروب
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 9:8  توسط دلشده
|
|
|