|
اكبر آمد دم سنگر ايستاد و بلند گفت: «برادرا توجه! برادرا توجه فرماييد!» سنگر از صدا و همهمه بچه ها پر بود. کسي به حرفش گوش نکرد. با صداي بلندتر گفت: «هي جغله ها! مگه با شما نيستم! ها! خب، گوش بديد!» باز هم کسي گوشش بدهکار حرف هاي اکبر نبود. اکبر اخم هايش را کشيد در هم و گفت: «اه! چه سر و صدايي مي کنند! چهار تا جغله که اين همه سر و صدا ندارد!» پيرمرادي دو تا پتوي ديگر انداخت روي مجيد. از ميان همهمه، صداي صالح آمد: «هاي کوچولوها! کسي هست...» دستي به بازويش گرفت و گفت: «با من مچ بيندازد؟» اکبر آمد وسط سنگر ايستاد. دو دستش را کوبيد به هم و بلند گفت: «عزيزان رزمنده! برادران جهادگر! جغله هاي بي مزه! يک لحظه ساکت باشيد!» پاهاي اکبر روي پتوي زماني بود. همه ساکت شدند. طاهري چشمک زد. اسماعيل هم گوشه پتو را گرفت. بچه ها داشتند مي خنديدند. اکبر داد زد: «هاي با شما...» پتو کشيده شد. جيغ اکبر با خنده بلند بچه ها در هم شد. سنگر پر از صداي خنده شد. اکبر با کمر آمد روي زمين. زماني خودش را کشيد زير پتو. اسماعيل مظلومانه گوشه سنگر نشست. اکبر کمرش را گرفت و گفت: «اَخ ک...م...رم!» و بلند شد. نگاهي به بچه ها کرد و گفت: «نامردا! کمرم را خرد کرديد!» مجيد از زير پتو قاه قاه خنديد. يکدفعه نشست. چاقويش را از جيبش درآورد و گفت: «کدوم جغله اي کمر اکبر آقا رو خرد کرد!» سر چاقو را برد بالا، مثل نيزه، و ادامه داد: «تا خودم چهارچرخش را توي يک لحظه هوا کنم!» اکبر دستش را گذاشت به شکمش دولا شد و گفت: «ممنونم آقا مجيد! هميشه دوست من!» مجيد رفت زير پتو. طاهري خودش را ولو کرد روي مجيد و گفت: «هورا!» بچه ها همه با هم ريختند روي مجيد. اکبر بچه ها را از روي مجيد پس زد و گفت: «برادراي عزيز! از فردا صبح، کلاس رزمي!» دستي به يقه اش کشيد. بچه ها همه با هم از توي گلو گفتند: «اهو، اهن.» عابديني دستش را کشيد به پيشاني اش. انگار عرقش را بگيرد و گفت: «خجالتت پا خودم!» اکبر ادامه داد: «کساني که مي خواهند کاراته ثبت نام کنند، نيم ساعت ديگه ثبت نام شروع مي شود! دير بياييد، دير بجنبيد...!» پيرمرادي پريد توي حرفش و گفت: «خب حالا اين استاد بزرگوار کيه!» من داد زدم و گفتم: «نه التماس نکنيد! ريا مي شه! ريا مي شه! اکبر آقا اصلاً اهل ريا نيست!» مرتضي گفت: «التماس مي کنيم، تنظيم مي کنيم!» زماني گفت: «کسي است که توي يک چشم به هم زدن صدتا مگش را فراري مي دهد!» اکبر نشست روي پتوهاي صادقي و گفت: «اصلاً حيف من که دلم براي شما بي سوادها مي سوزد!» و بعد زد روي دستش و گفت: «بشکند دستي که نمک نداره!» بعد از جايش برخاست و با وقار گفت: «جدي مي گويم! از فردا صبح بعد از نماز، کلاس کاراته شروع مي شود. ثبت نام هم از نيم ساعت ديگه!» اکبر لباس کاراته اش را پوشيده بود. بادي به غبغب انداخته بود. خودکارش را گذاشته بود پشت گوشش و داد مي زد: «نبود؟ ديگه کسي نبود؟ تمام شد!» بچه ها دور اکبر نشسته بودند و شلوغ مي کردند. اکبر هي مي گفت؟ «اسم تو؟ ها...چي؟» - صالح صالحی. - تو؟ - مصطفي طاهري - تو؟ روز پنجم بود. بچه هايي که تازه آمده بودند جبهه، بچه هاي تازه کار که زود سر کار مي رفتند و با شوخي بچه ها آشنا نبودند، آماده مي شدند براي آموزش کاراته. اکبر لباسهاي سفيد کاراته بازي اش را پوشيد. خودش را راست گرفت. دستهايش را گرفت کنار پاهايش و آورد روي سينه اش. کمي دولا شد و گفت: «اوس س س!» آقاي صفري مسئول مقر از خنده ريسه رفت و گفت: «اکبر دوباره معرکه راه انداختي. دست از اين بچه بازي ها بردار!» اکبر دوباره ادا و اطوار رزمي ها را درآورد. به آقاي صفري احترام گذاشت: «اوس س س!» و بعد گفت: «چاکر هميشگي آقاي صفري اکبر کاراته!» مجيد رو به روي اکبر ايستاد. پاهايش را کوبيد به هم. دستش را برد بالا و گفت: «نوکر شما، هاي هيتلر!» اکبر خنديد. کمي درجا حرکت کرد. دست هايش را بالا و پايين برد. دويد رفت در سنگر. سگرمه هايش را در هم کشيد و گفت: «برادرا عجله کنيد! اگر اين جوري کار کنيد، به جايي نمي رسيد!» و بعد از سنگر رفت بيرون و گفت: «يا علي! بدو برادر!» بچه ها يکي يکي از سنگر مي دويدند بيرون. اکبر با دست مي کوبيد به پشتشان و مي گفت: «ماشاءا... هاي چه مرداني!» طاهري از پشت پا مشت کوبيد به کمر اکبر و گفت: «ماشاءا...!» اکبر جيغ زد: «آخ کمرم!» بچه ها از خنده ريسه رفتند. صداي يک، دو، سه، چار و يا حسين، اکبر و بچه ها، فضاي مقر را پر کرده بود. عرق از سر و روي بچه ها مي ريخت. اکبر رفت روي دژ. بچه ها دو رديف جلويش ايستادند. همه با هم تعظيم کردند و گفتند: «اووو... س... س س!» اکبر پريد بالا. سرش را تکاني داد و گفت: «دستها جلو! مشت مشت! محکم... خوبه! يک، دو،سه،چار. آفرين!دوباره...» پنج روز بود که اکبر فقط مشت زدن را ياد بچه ها مي داد. بچه ها خسته شده بودند. اکبر داد زد: «محکم تر! جدي باش! برادرا بريد کنار! مزاحم نشيد!» يکي از آخر داد زد: «اه خسته شديم! چقدر مشت بزنيم؟» يکي گفت: «چيز ديگري ياد نمي دهي!» هرکسي چيزي گفت. همهمه پيچيد توي بچه ها. اکبر معاونش را صدا کرد و گفت: «با بچه ها کار کن تا من برگردم!» خودش را رساند به ابراهيم. ابراهيم کمربند سبز داشت. من، طاهري، صالح و ابراهیمي کنار هم ايستاده بوديم. اکبر نگاهي به اين طرف و آن طرف کرد. طاهري گفت: «ها چي شد؟ لو رفت؟» اکبر گفت: «نه، کسي نفهمد. راستش من فقط يک هفته رفته ام کلاس کاراته! ابراهيم کمکم کن! آبرويم دارد مي رود.» نزديک ظهر بود. حرف اکبر دهان به دهان رسيده بود به گوش همه بچه ها. اکبر روي دژ ايستاده بود. پشت دژ پر از آب بود. عليرضا و خسروان از جلو و بقيه بچه ها از پشت سرشان مي رفتند. اکبر خواست فرار کند. بچه ها دوره اش کردند. حاج مهدي علي خاني هم بود. حاج عباسعلي و قيصري دم سنگر فرماندهي ايستاده بودند و مي خنديدند. بچه ها اکبر را گرفتند. اکبر التماس مي کرد. همه مي خنديديم. عليرضا پاهاي اکبر را گرفت و خسروان دستهايش را. مثل گهواره تکان تکانش مي دادند. اکبر جيغ مي زد. التماس مي کرد و مي خنديد. حاج مهدي گفت: «تمامش کنيد!» همه با هم گفتند: «آهاي اکبر کاراته/ بخواهي و نخواي پاته!» مصطفي گفت: «وقتي من گفتم چهار، ولش کنيد توي آب!» اکبر ديد چاره اي ندارد. خودش را شل کرد و خنديد. عليرضا و خسروان انگار گهواره را تکان بدهند، اکبر را اين ور آن ور مي کردند. مصطفي گفت: «يک، دو، سه.» کمي صبر کرد يکدفعه گفت: «چهار!» اکبر مثل توپي رفت به هوا. صداي جيغ اکبر قاطي خنده بچه ها شد و مقر را پر کرد. بعد از لحظه اي اکبر شالاپي افتاد توي آب. اکبر توي آب دست و پا مي زد و مي گفت: «هاي نامردا کمک! مجيد! پس کو اين شاگرداي من! اگر بيايم بيرون...» و بعد خودش را با زور از آب کشيد بيرون. عليرضا و طاهري دوباره پرتش کردند توي آب. صادقي گفت: «براي رفع سلامتي اکبر کاراته صلوات.» صداي صلوات بچه ها با صداي اذان درآميخت. همه رفتيم تا آماده شويم براي نماز ظهر، و براي هميشه، اکبر رحيمي حاجي آبادي معروف شد به اکبر کاراته. و حالا هم توي روستا او را اکبر کاراته صدا مي کنند
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:33  توسط دلشده
|
|
|