تبليغاتX
بچه های بهشت - سوپر طلا

اکبر بلبل زباني مي کرد که حاجي زد سر شانه اش و گفت: «آقاي تدارکات، خرت را درياب! انگار آن هم از پر حرفي تو ناراحت شد! نگاه کن بدون ...!» و بعد تبسمي کرد و به طرف سنگر رفت.

اکبر سر برگرداند. خشکش زد. الاغ بدون اجازه او سرش را انداخته بود پايين و به طرف نخلها مي رفت.

اکبر زل زد به الاغ و فرياد زد: «هاي سوپر طلا! بدون اجازه من کجا؟» خنده کنان به طرف الاغ دويد و گفت: «ناز نازي اکبر کاراته! مگر نمي داني اکبر بي تو جان ندارد؟ ها!»

حاجي لحظه اي دم سنگر فرماندهي ايستاد. نگاهي به اکبر و الاغش کرد و بعد سرش را خم کرد و رفت داخل سنگر.

دو طرف الاغ نوشته هایی آويزان بود: سوپر طلا! دربست! سفر به تمام نقاط کشور! به تمام جهان!

اين جملات را اکبر با زغال روي مقوا نوشته بود.

اکبر افسار الاغ را گرفت. دستي به سرش کشيد. الاغ سرش را تکان داد. اکبر خم شد. سر الاغ را بوسيد و گفت: «اذيت نکن! ببين حالت خوب نبود. وقتي از داخل خرابه ها پيدايت کردم، مريض بودي. خودم سرحالت آوردم. انگار سرما خورده بودي! هي ناز امدادگر را کشيدم؛ دورش تاب خوردم؛ پيش او دولا و راست شدم، به خاطر تو بود، به خاطر يک آمپول، خوب فکر کن. اگر من نبودم؛ زبانم لال مرده بودي! نه خودت بگو؛ حالا عراقيها غيرت و شعور ندارند ، تو چرا؟ الاغ که نبايد خر باشد!» الاغ سرش را تکان داد. فارت و فورتي کرد. جفتکي زد و با صداي بلند عرعر کرد.

اکبر گفت: «زهرمار! چرا هوار مي کشي؟ ها! چه مرگته! آبرويم را بردي! مگر قرار نشد درگوشي حرف بزنيم، کسي حرفهايمان را نفهمد!» و بعد هري خنديد.

اکبر با الاغ حرف مي زد که حاج مهدي زد سر شانه هایش و گفت: «اکبر صد بار گفتم اين زبان بسته را رهايش کن!» و رفت.

اکبر زل زده بود به حاجي که بي سيم به صدا درآمد. اول فشي کرد و بعد کسي از داخل گوشي گفت: «اکبر اکبر! اکبر، پيرمرادي!»

اکبر تند گوشي را دم دهانش گرفت. شستيش را فشارد داد و گفت: «عزيز دلم مرادي جان! کاراته، به گوشم!»

پيرمرادي گفت: «بچه ها تشنه اند! سوختند! مردند!»

اکبر آهسته گفت: « به درک که مردند!» پيرمرادي ادامه داد: «يک سطل پر از شربت آبليموي تگري، دوازده تا ليوان، دوازده تا کمپوت گيلاس، دوازده تا کيسه چي(2) بردار و زود بيا!» اکبر پاهايش را به هم کوبيد و گفت: «الساعه! به بچه ها بگو نميرند تا من بيايم! بميرند الاغم ناراحت مي شود! مفهوم شد؟»

اکبر از انبار آمد بيرون. کارتوني بغل گرفته بود. رفت کنار الاغ ايستاد. کارتون را زمين گذاشت. همه چيز راريخت داخل خورجين.

با چند تا گوني، خورجيني براي الاغ دوخته بود. هميشه با آن براي بچه ها تغذيه مي برد. گاهي با الاغ بچه ها  را سواري مي داد. بازي در مي آورد و با کارهايش بچه ها را مي خنداند.

اکبر کارتن را که خالي کرد، دستي به سر کشيد. چرخي دورش زد و بعد خم شد تا کارتن را بردارد که يکدفعه، سوپر طلا بالا پريد و با جفتکي محکم کوبيد به پاهاي اکبر. اکبر اول جيغي زد و بعد تلوتلو خورد. نتوانست خودش را جمع و جور کند. چند متر آن طرفتر محکم افتاد روي زمين.

حاج مهدي علي خاني دم سنگر فرماندهي ايستاده بود. نگاهش به اکبر بود و با بي سيم صحبت مي کرد. ناگهان از خنده ريسه رفت و بعد بلند گفت: «اکبر، سوپر طلا هم از تو تشکر کرد!» اکبر در يک چشم به هم زدن بالا پريد. سر برگرداند. زل زد به الاغ. تيز نگاهش کرد. زد روي دستش و گفت: «اي الاغ خر! بشکند دستي که نمک ندارد!» و بعد لنگان لنگان به طرفش رفت. پاهايش درد گرفته بود. کف دستهايش خراشيده بود. کنار الاغ لحظه اي ايستاد. يکدفعه پايش را بالا برد و با لگد کوبيد به پاي الاغ و گفت: «اگر خوب است پس تو هم نوش جان کن! حالا هيچ جا نه، رو به روي حاجي،آبروي مرا مي بري! خب حاجي همين ها را مي بيند که مي گويد: «ولش کن! اين به تو وفا نمي کند!اين هم از آن طرف آب آمده! جاسوس عراقي هاست!» و بعد نگاهي به حاجي انداخت. قاه قاه خنديد و لنگان لنگان رفت داخل انبار. وقتي برگشت سطلي پر از شربت آبليمو توي دستش بود. افسار الاغ را از نخل باز کرد. رفت کنار يک بلندي ايستاد. سطل را گذاشت روي بلندي. با زور سوار الاغ شد. خم شد، سطل را برداشت. گذاشت جلوش. گوشي بي سيم را برداشت. شستي را فشار داد. بي سيم فشي کرد.اکبر بلند گفت: «مرادي مرادي! مرادي، کاراته!» و بعد پاهايش را محکم زد به شکم الاغ و گفت: « هنج،هنج(3) صاحب مرده! خر بي معرفت آبرويم را بردي!»

همه اين ها را پير مرادي شنيد. صداي خنده اش از داخل گوشي آمد که گفت: «اکبر جان چه شده؟ سوپر طلا گل کاشته؟»

اکبر نگاهش را برد آنجا که بلدوزرها خاکريز مي زدند. دود، حلقه حلقه مثل بشقابي از اگزوز بلدوزرها به آسمان مي پريد. شيخ اکبر ايستاده بود روي خاکريز، دستش را تکان مي داد و بچه ها را راهنمايي مي کرد.

پيرمرادي گفت: «اکبر جان به گوشم!چي شده؟»

اکبر جواب داد: «هيچي! دارم ميام با باري از شربت و کمپوت! بچه ها هنوز زنده اند؟»

-آره، پس مي خواستي تو را خوشحال کنند؟ خودت بميري!

اکبر قاه قاه خنديد و گفت: «اگر برايت بگويم طلا چه کار کرد!»

پيرمرادي گفت:« زود بيا بچه ها منتظرند! تشنه اند! دارند مي ميرند!»

الاغ  لنگان لنگان از لابه لاي نخل ها مي رفت. بادي داغ صورت اکبر را مي سوزاند. دور تا دور نخل ها پر از علف و ني بود. آن طرفتر از نخل ها، رودخانه «بهمن شير» موج مي زد.

اکبر روي الاغ آواز مي خواند. هر چه به زبانش مي آمد، مي خواند. گاهي براي الاغش، گاهي براي خودش و گاهي هم براي جفتکي که از الاغ خورده بود.

صداي آواز اکبر لحظه لحظه با صداي هان و هون بلدوزرها و آواز پرندگان دريايي قاتي مي شد.

الاغ مي رفت. اکبر مي خواند و نگاهش به علفها بود که يکدفعه چيزي را ديد. چيزي قهوه اي رنگ، توجهش را جلب کرد. خوب به آن نگاه کرد و بعد افسار الاغ را کشيد و گفت: «هشه! هشه(4)! وايسا، سم بريده!»

انگار الاغ گوشش بدهکار حرفهاي اکبر نبود. لنگان لنگان مي رفت. اکبر افسارش را محکم تر کشيد و گفت: «د وايسا! صاحب مرده! چه مرگته؟ امروز با من سر دشمني داري!»

الاغ ايستاد. هوا گرم بود. خورشيد اشعه هايش را مثل نيزه مي ريخت بر سر نخل ها.

اکبر خم شد. سطل را زمين گذاشت. تندي پايين پريد و به طرف همان چيزي که ديده بود دويد. بالا سرش ايستاد. با گوشه چفيه عرق پيشاني اش را گرفت. آرام نشست و بعد دستهايش را برد زير علفها. خنده روي لبهايش نقش بست. دستهايش را آرام بالا آورد. يک اسلحه کلاش توي دستهايش جا گرفته بود. دوباره صورتش پر از خنده شد. داشت اسلحه را نگاه مي کرد که صدايي شنيد. خوب گوش کرد. صداي قورت، قورت به گوشش رسيد. تعجب کرد. تندی سر برگرداند. نزديک بود خشکش بزند. بالا پريد. الاغ سرش را کرده بود داخل سطل شربت و با اشتها شربتها را هورت مي کشيد.

اکبر لحظه اي ايستاد و بعد جيغي زد و به طرفش دويد. کنارش که رسيد افسارش را گرفت و کشيد. مي کشيد و مي گفت: «صاحب مرده چه کار مي کني؟»

الاغ زور آورده بود. انگار دوست داشت تمام شربتها را سر بکشد! اکبر زور مي زد و الاغ هم زور مي زد. سر الاغ را از سطل بيرون کشيد. الاغ نصف شربتها را خورده بود. اکبر نگاهي داخل سطل کرد، نگاهي به دهن شربتي الاغ کرد. با لگد محکم کوبيد به پايش و گفت: «سم بريده! صاحب مرده! مگر مرض داري؟ مگر خري؟ نمي فهمي؟ حالا ديگر حق بچه ها را هورت هورت سر مي کشي! تنهايي مي خوري؟ از من خجالت نمي کشي! حالا من نه، از خدا نمي ترسي؟» و بعد قاه قاه خنديد و گفت: «خوش مزه بود! نه! جگرت حال آمد! نه؟ راستش بگو! دلت خنک شد؟» و بعد دستي به سر الاغ کشيد. سطل و اسلحه را برداشت و سوار الاغ شد. پاهايش را زد به شکم الاغ وگفت: «هنج! شکم گنده! حالا جواب بچه ها را چه بگويم!»

الاغ لنگان لنگان به طرف بچه ها مي رفت. اکبر باز هم زد زير آواز تا رسيد به جمع بچه ها. بچه ها دور و بر اکبر جمع شدند. مي گفتند و مي خنديدند. يکي از اکبر مي گفت، يکي هم از الاغش.

اکبر به هر نفر يک ليوان ، يک کمپوت و يک کيسه چي داد.

پيرمرادي به سطل نگاه کرد و گفت: «هي اکبر! چرا سطل نصفه است؟ ناقلا نکند نصفه اش را تو خورده اي؟ ها!»

اکبر اول سرش را خاراند و بعد من و من کنان گفت: «نه! نخورده ام! تازه مگر شما چقدر مي خوريد! بخوريد، اگر باز هم خواستيد، اکبر در خدمت شماست!» و بعد بلند شد. ملاقه را داخل سطل تاب داد و گفت: «همه، ليوانها را آماده کنيد!»

بچه ها ليوانها را بالا بردند. اکبر يکي يکي پرشان کرد. همه در يک چشم بهم زدن سر کشيدند و دوباره بالا بردند. اکبر دوباره پرشان کرد. مصطفي ليوانش را سر کشيد و بعد خيره به اکبر نگاه کرد، به بچه ها نگاه کرد و گفت: «نمي دانم چرا شک برم داشته! فکر مي کنم کلکي در کار اکبر باشد.» و بعد به اکبر نگاه کرد و گفت: «بگو ببينم، هميشه اول خودت شربت مي خوردي و مي گفتي اول ساقي و بعد باقي؛ اما حالا چرا ساقي نشدي؟»

اکبر دوباره من و من کنان گفت: «خب ماييم ديگه! اکبر کاراته!»

مصطفي گفت: «پيرمرادي، به اکبر آقا شربت تعارف کن!»

پير مرادي ليوان شربت را برد به طرف اکبر. اکبر عقب کشيد. بچه ها مشکوک شدند. مصطفي بالا پريد و دست اکبر را گرفت. شيخ اکبر دهان اکبر را باز کرد. پيرمرادي خواست شربت را بريزد در دهان اکبر، اکبر داد زد: «صبر کنيد! مي گويم؛ ولي اگر گفتم! نامردي نکنيد! نزنيدم! به خدا تقصير من نبود!»

شيخ اکبر گفت: «تا ببینیم!»

اکبر گفت: « حالا همه به دهان سوپر طلا نگاه کنید!» نگاه همه رفت طرف الاغ.دهان الاغ شربتی بود.

پیرمرادی گفت: «ای نامرد!»

اکبر گفت: «نامرد، بدون اجازه سرش را کرد توي سطل!»

بچه ها اکبر را دوره کردند. اکبر خواست فرار کند، مصطفي از پشت، يقه اش را گرفت. همه ريختند روي سرش. دست و پايش را گرفتند و کشان کشان بردند به طرف رودخانه.

اکبر از لابه لاي بچه ها الاغ را نگاه مي کرد و خنده کنان مي گفت: «هاي الاغ خر! همه اش تقصير تو بود! شربتها را خوردي، حالا من بايد کتکش را بخورم!»

داد و فرياد مي کرد که بچه ها کنار رودخانه رسيدند. مثل گهواره تکان تکانش مي دادند. اکبر داد مي زد و مي گفت: «به خدا... من شنا بلد نيستم! خفه مي شوم! اي الاغ لعنتي کاري بکن! اگر مردم، اگر خفه شدم، توي آن دنيا جلوت را مي گيرم! حالا مي بيني!»

شيخ اکبر گفت: «پيرمرادي بشمار!»

پيرمرادي شمرد: «يک، دو، حالا سه!»

هنوز سه را نگفته بود که اکبر مثل کبوتري که از قفس آزاد شود، از توي دستهاي بچه ها رها شد و لحظه اي بعد با سر شالاپي افتاد داخل آب. جيغش با صداي خنده بچه ها قاتي شد. کمي دست و پا زد. شناکنان آمد طرف بچه ها. خيس و آب کشيده از آب آمد بالا. به الاغ نگاه کرد و از خنده ريسه رفت.

 

1- اکبر رحيمي يکي از جهاد گران باصفا، شوخ طبع و خنده رويي بود که دوران دفاع مقدس با خوشمزه بازي هايش بچه ها را مي خنداند. او چند ماهي در آبادان الاغي داشت که با آن بچه ها را سرگرم مي کرد.

2- کيسه چي: بسته پلاستيک کوچکي پر از مغز بادام، پسته، توت خشکي بود که مردم براي رزمنده ها مي فرستادند.

3- هنج: وقتي که مي خواهند الاغ حرکت کند مي گويند: «هنج!»

4- هشه: وقتي که مي خواهند الاغ از حرکت بايستد مي گويند: «هشه!»

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:23  توسط دلشده  |