تبليغاتX
بچه های بهشت

اكبر آمد دم سنگر ايستاد و بلند گفت: «برادرا توجه! برادرا توجه فرماييد!»

سنگر از صدا و همهمه بچه ها پر بود. کسي به حرفش گوش نکرد. با صداي بلندتر گفت: «هي جغله ها! مگه با شما نيستم! ها! خب، گوش بديد!»

باز هم کسي گوشش بدهکار حرف هاي اکبر نبود. اکبر اخم هايش را کشيد در هم و گفت: «اه! چه سر و صدايي مي کنند! چهار تا جغله که اين همه سر و صدا ندارد!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:33  توسط دلشده  | 

اکبر بلبل زباني مي کرد که حاجي زد سر شانه اش و گفت: «آقاي تدارکات، خرت را درياب! انگار آن هم از پر حرفي تو ناراحت شد! نگاه کن بدون ...!» و بعد تبسمي کرد و به طرف سنگر رفت.

اکبر سر برگرداند. خشکش زد.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:23  توسط دلشده  |