آيا از من راضي شدي؟
_ آرپيجي زن! آرپيجي زن! بدران کجايي؟ اين را حاج رحيم گفت و بعد پا تند کرد تا طول خاکريز را نگاهي بيندازد. بدران تفنگ آرپيجي را گذاشت روي شانه اش. بي سيم چي هم پا به پاي حاجي رحيم مي دويد و لحظه به لحظه مي گفت: «به گوشم، به گوشم، بله مفهوم شد! حاجي هم التماس دعا دارد.» بدران جاي پايش را محکم کرد و ماشه را فشار داد................ ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 9:8  توسط دلشده
|
بچه ها تشنه اند. دارند يکي يکي از دست مي روند. اين را شيخ حبيب گفت و بعد دستش را گذاشت بالاي چشمانش. نگاهي به خورشيد که مثل گلوله آتش وسط آسمان مي سوخت کرد و گفت: «بايد کاري کرد! حضرت عباس توي اين همه دشمن چه کار کرد! دست روي دست گذاشت؟ ترسيد؟» ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:32  توسط دلشده
|
|
|