تبليغاتX
بچه های بهشت

بچه ها تشنه اند. دارند يکي يکي از دست مي روند.

اين را شيخ حبيب گفت و بعد دستش را گذاشت بالاي چشمانش. نگاهي به خورشيد که مثل گلوله آتش وسط آسمان مي سوخت کرد و گفت: «بايد کاري کرد! حضرت عباس توي اين همه دشمن چه کار کرد! دست روي دست گذاشت؟ ترسيد؟»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:32  توسط دلشده  | 
لبخند هایت

مانند لبخند گل یاس

پر بود از معنا و احساس

وقتی که پوشیدی لباس سرخ ایثار

خورشید شد در کوچه عشقت گرفتار  

     امروزچون رود     

 جاريست نامت   

درساحل د رياي قلبم

وقتی که غمگینم می آیم

گل می کنم

گل می شوم

بر پهنه زیبای خاکت

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:58  توسط دلشده  | 

اكبر آمد دم سنگر ايستاد و بلند گفت: «برادرا توجه! برادرا توجه فرماييد!»

سنگر از صدا و همهمه بچه ها پر بود. کسي به حرفش گوش نکرد. با صداي بلندتر گفت: «هي جغله ها! مگه با شما نيستم! ها! خب، گوش بديد!»

باز هم کسي گوشش بدهکار حرف هاي اکبر نبود. اکبر اخم هايش را کشيد در هم و گفت: «اه! چه سر و صدايي مي کنند! چهار تا جغله که اين همه سر و صدا ندارد!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:33  توسط دلشده  | 

اکبر بلبل زباني مي کرد که حاجي زد سر شانه اش و گفت: «آقاي تدارکات، خرت را درياب! انگار آن هم از پر حرفي تو ناراحت شد! نگاه کن بدون ...!» و بعد تبسمي کرد و به طرف سنگر رفت.

اکبر سر برگرداند. خشکش زد.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:23  توسط دلشده  |