تبليغاتX
بچه های بهشت

گفتم از حلقۀ عشاق مرا بيرون  كن                                      

گفت دامان بلند ت  ز خمي ميگون كن

 

گفتم از دايرۀ دلشدگان خسته شدم               

گفت بنشين وقدم در قدم مجنون كن

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:37  توسط دلشده  | 

چفيه فصل پيچ وتاب دردهاست 

دشمن  انديشۀ        نامردهاست     

چفيه داران با تفكر     سوختند

چفيه ها را زير تركش دوختند

چفيه يعني روز      عاشورا و      عشق

اوج عرفان      وروايت در        دمشق

چفيه يعني مهر وتسبيح ودعا

گفتگوي عاشقانه        با خدا

چفيه يعني عطر شبهاي    نماز

هجرت از دل تا سراي بي نياز

چفيه          يعني عصر زيباي     علي

بوسه            باران كردن پاي     علي

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 18:35  توسط دلشده  | 
بهشت زندگي من شلمچه، جزيره مينو ،  وذره ذره خاكهاي جبهه هاي بهار كه هزاران گل در آن به خون غلطيدند ونماز عشق سر دادندوهزاران درود وسلام بر مولايشا ن حسين ابن علي عليه السلام ونمي دانم ديگر چه بگويم؟؟؟؟ پس توهم با من ........!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 9:44  توسط دلشده  | 
سنگر هاي گنبدي شكل مثل دهها شتر كنار هم لميده بودند. برف لبخند از نگاه ستاره ها بر سر وروي بلدوزرها مي ريخت .هرشب اين جا مي نشستم .هر شب همين جا با ستاره ها درد ودل مي كردم ؛چون دلم پيش تو بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 21:22  توسط دلشده  | 

آيا از من راضي شدي؟

_ آرپيجي زن! آرپيجي زن! بدران کجايي؟

اين را حاج رحيم گفت و بعد پا تند کرد تا طول خاکريز را نگاهي بيندازد. بدران تفنگ آرپيجي را گذاشت روي شانه اش.

بي سيم چي هم پا به پاي حاجي رحيم مي دويد و لحظه به لحظه مي گفت: «به گوشم، به گوشم، بله مفهوم شد! حاجي هم التماس دعا دارد.»

بدران جاي پايش را محکم کرد و ماشه را فشار داد................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 9:8  توسط دلشده  | 

بچه ها تشنه اند. دارند يکي يکي از دست مي روند.

اين را شيخ حبيب گفت و بعد دستش را گذاشت بالاي چشمانش. نگاهي به خورشيد که مثل گلوله آتش وسط آسمان مي سوخت کرد و گفت: «بايد کاري کرد! حضرت عباس توي اين همه دشمن چه کار کرد! دست روي دست گذاشت؟ ترسيد؟»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:32  توسط دلشده  | 
لبخند هایت

مانند لبخند گل یاس

پر بود از معنا و احساس

وقتی که پوشیدی لباس سرخ ایثار

خورشید شد در کوچه عشقت گرفتار  

     امروزچون رود     

 جاريست نامت   

درساحل د رياي قلبم

وقتی که غمگینم می آیم

گل می کنم

گل می شوم

بر پهنه زیبای خاکت

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:58  توسط دلشده  | 

اكبر آمد دم سنگر ايستاد و بلند گفت: «برادرا توجه! برادرا توجه فرماييد!»

سنگر از صدا و همهمه بچه ها پر بود. کسي به حرفش گوش نکرد. با صداي بلندتر گفت: «هي جغله ها! مگه با شما نيستم! ها! خب، گوش بديد!»

باز هم کسي گوشش بدهکار حرف هاي اکبر نبود. اکبر اخم هايش را کشيد در هم و گفت: «اه! چه سر و صدايي مي کنند! چهار تا جغله که اين همه سر و صدا ندارد!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:33  توسط دلشده  | 

اکبر بلبل زباني مي کرد که حاجي زد سر شانه اش و گفت: «آقاي تدارکات، خرت را درياب! انگار آن هم از پر حرفي تو ناراحت شد! نگاه کن بدون ...!» و بعد تبسمي کرد و به طرف سنگر رفت.

اکبر سر برگرداند. خشکش زد.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:23  توسط دلشده  |